اطلاعات،
نوبت به تحليل آنها مي‌رسد. روش تحليل داده‌ها مي‌تواند “کلاسيک” يا “آماري” باشد. به قول موريس دوورژه، روش کلاسيک از روش‌هاي نقد ادبي و نقد تاريخي مشتق شده‌اند و براي تحليل دروني اسناد به کار مي‌روند، در حالي که روش آماري و کمي به علومي مانند اقتصاد و جامعه‌شناسي و يا تحليل کمّي متن اختصاص دارد.
5- سطح تحليل: معمولا در پژوهشها و پايان‌نامهها از روش توصيفي ـ تحليلي و امثال آن نام مي‌برند. اين معناي روش به سطح تحليل نظر دارد. روش تحقيق به اين معنا در نگاه کلي خود به دو روش توصيفي و روش هنجاري تقسيم ميشود. تحقيق هنجاري به ارائه‌ي بايدها و نبايدها ميپردازد.
6- روش سامان دادن پژوهش: يکي از کاربردهاي روش، روش تحقيق به معناي روش سامان دادن پايان‌نامه، رساله و به‌طور کلي پژوهش است. دانشجو در درس روش تحقيق ميآموزد که چگونه موضوعي انتخاب و منابع آن را گردآوري کند، و از طريق نقد و بررسي متون مربوطه راه را براي اثبات مدعاي خود هموار سازد.
7- نوع نگاه به موضوع: محقق علاوه بر روش‌هاي گردآوري و روش تحليل دادهها، به معناي ديگري نيز ميتواند از روش پژوهش خود نام ببرد. پژوهشگر به موضوع مورد مطالعه‌ي خود ميتواند با ديد پديدار‌شناسانه، ساختارگرايانه يا هرمنوتيکي و امثال آن بنگرد. در اين سطح، از روش به عنوان نوع نگاه سخن ميگوييم.
8- روششناسي: روش‌شناسي به عنوان دانشي درجه دوم است که از ديدگاهي بالاتر به روش‌هاي تحقيق به عنوان دانشي درجه اول مي‌پردازد.
در عناوين قبل، به تعريف روششناسي و ارتباط آن با ديگر مفاهيم و دانش‌ها پرداختيم. در بين هشت سطح روش، براي سطح اول و دوم ، اصطلاح انگليسي method، براي سطح سوم technique، براي سطح چهارم تا هفتم research method، و براي آخرين سطح methodology را به کار مي‌برند. دراين پژوهش سعي شده تا رشته ي حقوق بين الملل در تمام اين حيطه ها بررسي شود اما محور بحث همان سطح هشتم يعني روش شناسي به عنوان دانش درجه دومي است که از ديدي بالاتر به تحقيق مي نگرد.
بندچهارم ـ رابطه روش شناسي با روش تحقيق و پژوهش
درتحقيق، مبدأ و مقصدي وجود دارد . مبدأ عبارت از متن يا موضوعي است که کاري علمي براي آن صورت نگرفته و يا مسئله اي است که هنوز حل نشده است و مقصد آن عبارت از انجام کاري نو بر روي آن متن يا موضوع و يا حل آن مسئله است؛ پس تحقيق به طور کلي دو منزل و دو مرحله اساسي دارد که عبارت است از گردآوري اطلاعات و پردازش آنها .21 روش‌شناسي مربوط ميشود به گزينش شيوه‌ي تحليل و طرح پژوهش که بنياد و چارچوب پژوهش را تشکيل ميدهد. بليکي در اين‌باره توضيح ميدهد:
“روش‌شناسي عبارت است از بررسي اين موضوع که پژوهش را چگونه بايد پيش برد و چگونه پيش ميرود.
بنابراين هر چند روش‌شناسي تعيين‌کننده‌ي اصولي است که شايد راهنماي گزينش روش باشند، نبايد آن را با
خود روشها و فنون پژوهش اشتباه گرفت. در واقع روش‌شناسان اغلب ميان آن دو تمايز قائل ميشوند و بر
گستره‌ي شکاف ميان آن‌چه اصول جاافتادهي روش‌شناختي و شيوههاي عملي يا اجرايي تاکيد مي کنند”.22 پس “روش تحقيق” ذيل “روش شناسي” قرار مي گيرد و درچهارچوب آن پيش مي رود . به بيان ديگرپژوهشگر در پرتو نور روش شناسي، فنون وقواعد مورد نظر تحقيق را انتخاب وبکار مي بندد. روش ها وفنون تحقيق بايد به روش شناسي آن علم عرضه شوند تا به خطا نروند وپژوهش را به بي راهه نبرند.
روش به معناي چگونگي راه رفتن است ؛ همچنان که در راه رفتن مبدأ و مقصد و منازلي مطرح است در تحقيق نيز چنين است .
بند پنجم ـ رابطه ي روش شناسي با هستي شناسي ومعرفت شناسي
اگر قرار است در اين پژوهش با روش شناسي حقوق بين الملل به معناي محوري آن يعني دانش درجه دومي که موضوع آن نحوه کسب علم وآگاهي ما در اين رشته است آشنا شويم آشنايي با هستي شناسي و معرفت شناسي به معناي محض آن ضروري است و اين طفره رفتن از موضوع اصلي نمي باشد.
براي رسيدن به “روش شناسي” بايد از دالان ” هستي شناسي” و سپس “معرفت شناسي” گذشت وموضع خود رادرقبال هريک مشخص کرد تابتوان به شناخت “روش” نائل شد.
“هستيشناسي” و “معرفتشناسي” و “روششناسي” ، با وجود داشتن ارتباط تنگاتنگ، قابل تحويل يا تقليل به يکديگر نيستند. امّا رابطهي آنها مستقيم است، به اين معنا که هستيشناسي، منطقاً بر شناختشناسي و آن هم منطقاً بر روششناسي تقدّم دارد. هستيشناسي مربوط مي‌شود به ماهيّت دنياي اجتماعي و سياسي، شناختشناسي مربوط ميشود به آن‌چه ميتوانيم دربارهي دنياي مورد نظر بدانيم.23 و روششناسي مربوط مي‌شود به اين‌که چگونه ميتوانيم آن شناخت را کسب کنيم. البته اين ادّعا که ملاحظات هستيشناختي تقليل‌ناپذير به ملاحظات شناخت‌شناسانه و بر آنها مقدّمند، به اين معنا نيست که آنها ارتباطي با يکديگر ندارند، بلکه هستيشناسي ما شناختشناسي ما را شکل ميدهد. 24
1-5- هستي شناسي25
در فصول و بندهاي بعدي به تفصيل راجع به هستي شناسي حقوق بين الملل بحث خواهد شد اما آشنايي اجمالي با هستي شناسي به عنوان ديباچه ي ورود به هستي شناسي هر علم ضروري است . هستي چيست؟ سرچشمه و منشأ وجودي”وجود” کدام است؟ گوهر بنيادين و پنهان آن چيست و از کجاست؟ اين ها مسأله هاي هستي شناسي هستند . بنابراين مي توان در تعريف هستي شناسي گفت : هستي شناسي يا مابعد الطبيعه همان علم به هستي وشناسايي به نحو کلي ، نه به امورجزئي است . 26 هر فيلسوفي پاسخي به اين سؤالات داده که تنها براي فهم بهتر به چندنمونه اشاره مي کنيم:
ارسطواز اصطلاح “فلسفه اولي” استفاده مي کندومي گويد: علم به هستي ازآن جهت که هستي است ؛وآنچه حقيقت بنيادي وجود را شناسايي مي کند “تفکرمتافيزيکي” است.
امه فوره فرانسوي : از اصطلاح “مابعد الطبيعه” استفاده مي کندوآن را علم به آن چه حتماً است مي داند نه آنچه واقعاً هست.
لوئي لاوِل: مابعد الطبيعه عبارت است از مطالعه امور دروني و نفساني ، در برابرعلم که مطالعه امور محسوس است .
بوسوئه : مابعدالطبيعه، تحقيق درباره واقعيت ها و ماهيّت هاي غير مادي است مثل خدا و عقول . 27
حلّ ساير مسائل انساني فلسفه به طور مستقيم يا غيرمستقيم، آشکار يا ضمني، بستگي به پاسخي دارد که به اين پرسش هاي بنيادين داده مي شود و در ارتباط تنگاتنگ با نوع رويکردي است که نسبت به اين مسأله ي در پيش گرفته مي شود.
مسأله ي چون ماهيّت شناسي، پديده شناسي،‌ ساختار شناسي،‌شناخت شناسي،‌انسان شناسي، اخلاق شناسي، شناختِ خيروشرّ ، آزادي واجبار، ضرورت و تصادف و ساير مسائل مهم ديگر فلسفي در ارتباط با موضوع هستي شناسي و وجود شناسي طرح مي شوند و پاسخ به آن در گرو پاسخي است که فلسفه به مسأله هستي شناسي مي دهد.
بعضي از فيلسوفان جديد با قرار دادن” هستي شناسي” در مقابل آنچه “پديدار شناسي” خوانده مي شود ، هستي شناسي را علم به ذوات معقول يا به اصطلاح کانت، علم به Numenes مراد مي کنند ومي گويند شناخت ظواهر يا پديدارها متعلّق به علوم ديگر است. بدين معني، هستي شناسي با مابعدالطبيعه به معني اخصّ مشتبه مي شود ؛ ولي معني متعارف و کلاسيک هستي شناسي (مبحث وجود) شناخت و علم وجودهاي جزئي نيست بلکه علم به وجود به نحو کلّي وعام است. يعني وجودي که در تمام موجودها يافت مي شود.
اما سؤال اصلي “هستي شناسي” اين است که چگونه مي توان به شناختِ “وجود” نائل شد؟ پاسخ اين سؤال است که در اين پژوهش به کارما مي آيد.
هميشه در عالم “تغيير” و “حرکت” بوده و اينها ، شناختِ “وجود” رابا مشکل روبه رو کرده است.
درشرح سؤال وموضوع فوق فيلسوفان سخن ها گفته اند که پرداختن به کمي ازآن هم، در اين مجال نمي گنجدچرا که هدف اين بندتنهاآشنايي با هستي شناسي به طور اجمالي است. براي فهم بهتر به چند نمونه به اختصاربه آراي چند فيلسوف اشاره مي کنم هرچند که تلخيص يک فلسفه کاري بس دشوار است.
پارمنيدس نخستين فيلسوفي است که مسأله ي وجود را به طورجدّي مطرح کرده است .او وجود را به صورتي مطرح کرد که آن را با “وحدت وثبات” يکي مي گرفت و در نتيجه ي استدلال او،” حرکت و کثرت” انکار ميشد. اودر توجيه کَثَرات ،آنها را توهّم مي دانست.
افلاطون براي حل تعارض پارامنيدس ، قائل به وجودِ دوعالمِ “ثابت و متغيير” شدو عالم ثابت را “مُـثـُل” ناميد و آنچه که پارامنديس توهّمات مي خوانديعني کثرات را “طبيعت”، ناميد. ارسطوبراي حل تعارض پارامنيدس و مشکلات فلسفه افلاطون، از تقسيم وجود به “بالقوّه” و “بالفعل” سخن گفت وهِگِل وجود را امري متغيّر، که سَيَلان وتغييردر ذاتش است دانست وآن را”صيرورت”دانست. درميان فيسوفان اسلامي هم الخصوص ملاصدرا آراي متعددي وجود دارد که دراين مجال نمي گنجد.
نتيجه آنکه هستي شناسي، شاخه اي از فلسفه است که “معرفت شناسي” يا مطالعه انتقاديِ مباني صدق و کذب، آن را تکميل مي کند. هستي شناسي به مطالعه ي پديده هايي مي پردازد که در عالم واقع وجود دارند اما اين وجود هميشه واقعي نيست و ممکن است مجازي نيزباشد؛ نظير اسطوره ها که زاده تخيّل هستنديا شبيه نقطه و خط در علوم رياضي که انتزاعي هستند يا مفاهيم انتزاعي ديگر مثل : زيبايي ، عدالت و…
فلسفه هاي
علم در تاريخ علم، براي تبيين مسئله هستي شناسي ، هرکدام روش خاصي داشتند که شرح آن در اين مقال نمي گنجد.براي حسن ختام اين بندبه جمله اي از شهيد مطهري در اهميّت هستي شناسي اشاره مي کنيم که مي گويد: هرجا شما بخواهيد چيزي را تعريف کنيد ناچارهستيد قضيّه تشکيل دهيد.يعني موضوع و محمول ورابطه اي داشته باشيد اگر شما تصوّري از هستي نداشته باشيد اصلاً نمي توانيد قضيّه تشکيل دهيد. انسان زماني مي تواندرابطه ي موضوع و محمول را را درک کند که تصوّري از هستي داشته باشد.28
2-5- معرفت شناسي29 (بحث شناسايي)
چنانکه گفته شد براي رسيدن به “روش شناسي” بايد از دالان ” هستي شناسي” و سپس “معرفت شناسي” گذشت وموضع خود رادرقبال هريک مشخص کرد تابتوان به شناخت “روش” نائل شد. در واقع اين هستي شناسي ماست که به معرفت شناسي ماجهت مي دهدومعرفت شناسي ما است که روش شناسي ما را مي سازد. در فصول بعد به تفصيل از “معرفت شناسي حقوق بين الملل” سخن مي گوييم اما تا با اصول معرفت شناسي آشنايي کلي نداشته باشيم مطالعه معرفت شناسي حقوق بين الملل اگرنگوييم ناممکن، دشوار خواهد بود.
در چه شرايطي يک شخص به چيزي معرفت دارد؟
در چه شرايطي باور يک شخص به چيزي موجّه است؟
اين ها سؤالات اصلي معرفت شناسي هستند. اين مبحث در فلسفه به دو طريق مطرح ميشود:
1-2-5- کلّ واقعيت را به “ذهني” و “عيني ” تقسيم مي کنندواز واقعيت عيني به عنوان بحث “وجود” واز واقعيت ذهني به عنوان بحث” معرفت (معرفت شناسي) ” نام مي برند. مثلاً در رشته حقوق بين الملل در بحث “عرف” عنصر ذهني و عيني داريم که عنصر ذهني يعني اعتقاد حقوقي و تحليل آن در حيطه ي معرفت شناسي حقوق بين الملل است. در اين نوع تقسيم بندي، وقتي واقعيت ذهني مي گويند منظور “علم” است. گفتني است دربحث فلسفه اسلامي خود “وجود” رابه عيني و ذهني تقسيم مي کنندکه “وجود ذهني” همان بحث شناخت است.
2-2-5- مسائل را به دو بخش ، که يکي مسائل مربوط به” امورواقع” وديگري مسائل مربوط به “امورشناسائي” تقسيم مي کنند. مثلاً بحث ازوجود مادي و غيرمادي بحثي مربوط به “وجود” است و صحبت از تصوّر وتصديق مربوط به بحث “شناسايي” است. 30 مثلاً در رشته ي حقوق بين الملل وقتي بحث بر سر يک دعواي بين المللي است که يک موضوع مادي دارد مثل مرز يا منافع، اين در حيطه ي معرفت شناسي حقوق بين الملل نمي گنجد ولي وقتي بحث بر سر قواعد کلي يا حتي

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید