جزئي حقوق بين الملل است نياز به يک گزاره است و گزاره مشتمل بر تصور و تصديق است و شناخت آن در حيطه ي امورات ذهني و مآلاً معرفت شناسي است.
بحث “معرفت شناسي وشناخت” درتاريخ فلسفه يک سيرتکويني داردودر يونان با هراکليتوس و پارامنيدس شروع شد؛باارسطو وافلاطون انسجام يافت دردوره قرون وسطي تقريباًتوقفي داشت وسپس در دوره جديد مباحث تازه اي پيداشدکه البته شرح آن دراين پژوهش سودمندوممکن نيست. 31
3-2-5-تقسيمات کلّي در معرفت شناسي
دربرخورد با مسأله “شناسايي” تقسيمات متفاوتي وجود دارد. البته وقتي وارد معرفت شناسي حقوق بين الملل نيز مي شويم همين تقسيم بندي ها به نوعي ديده مي شود. درکلّ فيلسوفان رابه سه دسته تقسيم مي کنيم:
1- “فيلسوفان جازم” که عقل را مطلقاً قادربه شناخت حقيقت دانسته و عقل راقادر به نفوذ درذات مادّه واشياء مي دانستندکه با اين نفوذ قادراست حقيقت اشياءرا درک کند. اين ها فيلسوفان قبل از کانت همچون افلاطون،ارسطوو دکارت هستند. در معرفت شناسي حقوق بين الملل، طرفداران مکتب حقوق ارادي از اين دسته محسوب مي شوند.
2- عدّه ي ديگري که عقل رامطلقاً قادربه شناخت واقعيت نمي دانند؛ نه اينکه حدودي براي آن قائل باشند؛ اينها شکّاکان هستندکه ازيونان قديم واز زمان هراکليتوس وپاراميندس در فلسفه تازمان حال بوده اند ودر هر دوره شکاکيّت به نحوي مطرح بوده است . البته در حقوق بين الملل نحله و مکتبي که کاملاً منطبق با اين تقسيم بندي باشد وجود ندارد ولي طرفداران مکتب طبيعي که عقل را براي انشاي قواعد حقوقي الکن مي دانند به اين دسته نزديک هستند.
3- فيلسوفاني که بينابين هستند يعني نه عقل را مطلقاً قـادربه شناخت تمام واقعيت مي دانند و نه اينکه عقل را مطلقاً ناتوان از شناخت واقعيات مي دانند بلکه اين ها مي گويند:عقل مي تواند بشناسد ولي اين توانايي حدّي دارد. کانت در فلسفه جديداز بزرگان اين نظريه است و بعد از کانت ، پوزيتيويست ها، نئوکانتي ها، بعضي ازآمپريست ها32 و بعضي از فيلسوفان تحليلي هر چه گفته اندحرف هايشان ، شاخ وبرگ حرف هاي کانت است. در حقوق بين الملل، “مکتب تلفيقي” را مي توان زير مجموعه ي اين دسته پنداشت.
3-5- تحليل رابطه معرفت شناسي و هستي شناسي
فيلسوفان نقّـاد يعني کانت و پيروان اومعتقدند ما بايد اوّل حدّ وتوانايي عقل را مورد بررسي قرار دهيم تا ببينيم چه چيز را مي توانيم بشناسيم و آنگاه به سراغ بحث وجود برويم. پس، از نظر کانت، شناختِ خود قوّه ي شناسايي ، يکي ازمسائل درجه اول است. اينکه ابتدا ما بايدخود قوه ي شناسايي را بشناسيم، قبل از کانت توسط دکارت مطرح شد.
در دوره هاي بعد از کانت خلاف نظراو را مطرح شدو برخي فيلسوفان گفتند بحث شناسايي فرع بر مبحث وجود و هستي شناسي است ؛ زيرا به عقيده ي آنان33 شناخت ، تابع وجود است . اول بايدحقيقت وجود را بشناسيم و شناخت شناسي فرع بر وجود شناسي است يعني اول بايد نحوه موجوديت موجودات و نحوه عملکرد موجودات را بشناسيم تا بتوانيم قوانين شناسايي را تدوين کنيم. البته اين نظريه در اقليت قرار دارد.34 امروزه ديدگاه کانت برتري دارد.
بند ششم: بحث شکاکيّـت(scepticism)
اصل يوناني اين لغت به معناي “تحقيق وپژوهش درحقيقت” است و”scept” رابه شکّاک ترجمه مي کنيم ؛ اين کلمه درست سرنوشت کلمه “سوفيست” را پيدا کرده، يعني غيراز معناي اصلي به کار رفته است. اين بحث باب ورود به معرفت شناسي است و يک بحث کلّي است . وقتي پژوهشگر مي خواهد وارد بحث معرفت شناسي و شناخت در هر رشته از دانش بشري بشود بايد ابتدا اين مسئله رابراي ذهن خود حل نمايد و اين مختص حقوق بين الملل نيست . البته وقتي مي گوييم اين يک بحث کلّي است يعني يک “بحث فرعي” اما لازم است.
1-6-کليّات
البته اين بحث مقدّم بربحث معرفت شناسي است وبهتر بودقبل از آن ذکر مي شد امّا به دو دليل بعد از بحث معرفت شناسي ياشناسايي طرح مي شود: اول آنکه بحث منطقي ما در ورود به روش شناسي که بايد از هستي شناسي و معرفت شناسي مي گذشت مخدوش نشود وذهن خواننده را ازموضوع اصلي منحرف نکند. دوم آنکه چون خواننده ي ما از بحث معرفت شناسي اطلاعي نداشت، طرح بحث شکاکيت سودمند وممکن نبود.
بحث شکاکيّت به دو اعتبار مقدّم بر بحث شناخت(يا معرفت شناسي) است:
الف) اعتبارتاريخي: اين بحث اولين بارتوسط هراکليتوس و پارمنيدس مطرح گرديدوسپس توسط سوفسطائيان وبعد ازآن توسط شکّاک ها مطرح شد.
ب ) به اعتبار طرح موضوع : زيرا اول بايد ديد که آيا مي توان يک معرفت يقيني پيداکرد و در صورتي امکان، وارد بحث شناسايي شويم.
2-6-شرح موضوع
البته شرح ما دراين پژوهش بسيار گذرا خواهد بود و شرح آن به تفصيل در اين پژوهش ممکن نيست وعلّت طرح آن نيز چنانکه گفته شد تقدّم آن بر معرفت شناسي و به تَبَع آن روش شناسي است . آشنايي هرچند اجمالي با بحث شکاکيّت به برخي سؤالات ما درروش شناسي پاسخ خواهد داد.
1-2-6-اگربخواهيم به نحو جدّي وارد مبحث شناسايي(معرفت شناسي) شويم بايد شکاکيّت را به نحوي کنترل کنيم. اين که حدودي را مراعات کنيم و بگوئيم عقل تا حدّي توانايي شناخت دارد، شکاکيت نيست؛ ولي اگر بگوييم ذهن انسان اصلاً توانايي شناسايي ندارد، از لحاظ رواني در کردار و رفتار وحتّي ذهن انسان تأثير مي گذارد وتلاش فرد را کور مي کند. مثلاً در “مکتب حقوق طبيعي” نيز توانايي هاي عقلي و شناخت انسان را کاملاً انکار نمي کنند.
2-2-6- شکّ ازامور اضافي و نسبي است. يعني نه تنها مفهوم شکّ در برابرمفهوم “يقين” معني مي يابد(يعني شک در مقابل يقين فهميده مي شود) بلکه فرد شکّاک حتماً به چيزي يقين دارد بدون آنکه خود بداند. مثلاً در شکِّ ديني، فرد بدون آنکه خود بفهمد به عقل يقين دارد ولذا درايمان قلبي دچارشک شده است؛ ويادرشکّ دکارتي بدون آنکه آگاه باشد به عقل يقين داردودر ادراک حسي دچار ترديد مي شود.
3-2-6- از انواع شک مي توان به شکّ ديني و شک علمي و تخصصي وشک فلسفي35 وشک دستوري دکارت و شک نسبي کانت نام برد.
بندهفتم: طبقه بندي مراتب شناسايي ازديدگاه فيلسوفان مختلف
وجه مشترک اين طبقه بندي ها چهارمبحث است؛ يعني در بحث شناسايي بايدحداقل به چهارسؤال مهم پاسخ داده شود:
سؤال اول: ماهيّت يا حقيقت شناخت چيست؟
سؤال دوم: حد شناسايي چيست؟ آيا علم ما به عمق اشياء نفوذ مي کند؟
سؤال سوم: معياريا ملاک شناسايي چيست؟
سؤال چهارم: قدرو اعتبار شناسايي تاچه حد به يقين نزديک است ؟
اين چهار مسئله ،عمده ي مسائل مطرح شده دربحث شناسايي ميان فيلسوفان مي باشد.
1-7-ماهيّت شناخت
درموردسؤال اول فيلسوفان جواب هاي متعدّد داده اندوآنچه که در ذيل آورده ايم منحصراً تمام پاسخ ها نيست بلکه مهمترين وکلّي ترين پاسخ هاست که به طور خلاصه به آن اشاره مي کنيم:
1-شناسايي از قول لالاند فرانسوي36 : عبارت است از حضور شئ يا مورد يا متعلَّق ادراک در پيشگاه ذهن. بنابراين تعريف متعلَّق ادراک بايد چيزي غير از فاعل ادراک باشد.
2- حضوريافتن در شئ يا اشراف به شئ معلوم؛ يعني نفوذ کردن ذهن در ذات شئ مدّ نظراست. ممکن است در اينجا صورتي حاصل نشده باشد ولي ذهن مي خواهد در واقعيت نفوذ کند و نوعي احاطه به شئ داشته باشد.
3- معناي سوم عبارت از “نوعي بهره بردن از امر معلوم” و امر معلوم را جزء ذات خود کردن؛ يعني اينکه ما در مراتب شناسايي گاهي وجودمان واقعاً تغيير ميکند؛ يعني هرچه مي شناسيم وجودمان غني تر مي شودو صور معقول جزء ذات وجزء وجود ما ميشود به طوري که سعه ي وجود ما متناسب با ادراکات ما گسترش مي يابد.(اين نظر ملاصدرا است)
4- معناي پنجم خوديابي، يافتن خود، به خودآمدن است که به اصطلاح خودمان اين نمونه کامل علم حضوري است .
2-7- حدّ شناسايي
ازمهمترين مباحث “حدودشناسايي” موضوعاتي همچون “شکاکيّت” و “لاادري گري”37 است. که در بندهاي بالا اشاراتي شد.در باب حدود شناسايي افلاطون، فيسوفان قرون وسطي و در روزگار اخير، اسپنسر و کانت آرايي داشته اند؛ درميان آراي فيلسوفان، معرفت شناسي کانت، درباب حدود شناسايي منحصربه فرد ودر خور توجه است. اومقولات دهگانه اي را براي فاهمه تعريف کرده وميگويدشناخت آن است که در قالب مقولات فاهمه بگنجد.
3-7- معيار شناسايي
اين مسئله مبتني برنوع “هستي شناسي” است که فيلسوف ياپژوهشگر بدان معتقد است. اصحاب مذهب “اصالتِ معني ” در پاسخ مي گويند ما هرگز جز افکار خود را نمي شناسيم و امري ماوراي فکر، ناممکن است. در حقوق بين الملل مکتب حقوق طبيعي به اين طرز تفکر نزديک است اما هستي شناسي مبتني بر مذهبِ “اصالتِ واقع” مي گويد قوانين فکر و قوانين وجود يکي است. نتيجه اين است که مي توان از حالتي از فکر، حالتي از وجود را استنباط کرد. پس بايد بر تجربه هايي متکّي شد که بتوانيم به وسيله آنها مفهومي از وجود صورت بنديم که در خورتمام موجودات باشد. در “حقوق بين الملل” مصداق اين طرز تفکّر مکتب حقوق ارادي و مکتب پوزيتيويسم و مکتب رئاليسم حقوقي مي تواند باشد که در فصول بعد به تفصيل شرح داده خواهد شد.
4-7- اعتبارشناسايي
چنانکه دربالا اشاره شدمسئله ي “شناسايي” در مرحله ي اول با شکاکيّت برخورد کرد و اجمالاً گفتيم که شکاکيت را تا چه حدودي مي توان رد و تا چه حدودي قبول نمود و گفته شد که نتيجه شک مطلق اين است که به کلي راه شناسايي بسته مي شود. بعد از آن دو حوزه ي اصالت عقل و اصالت تجربه، مدعي شناسايي شدندکه بعداً به تفصيل به آن خواهيم پرداخت.
بندهشتم: منشاء شناخت
غايت و هدف شناخت “يقين” است وما مي خواهيم يقين پيداکنيم. دراين بند صحبت از اين است که معرفت ما از کجا مي آيد وچگونه بدست مي آيدومنشاء شناخت چيست؟ معمولاً براي شناسايي چهارمنشاء ذکرمي کنند که البته منشاء شناخت راابزارتجربه نيزمي توان گفت وآنهاعبارتنداز:1-تجربه 2- عقل 3-عشق 4- شهود و گاهي حدس هم مي گويندکه به عنوان قضاياي يقيني مقدمه ي برهان واقع مي شوند؛ يعني همان حدس هايي که مخترعين و مکتشفين دارند. “يقين” درموردمنابع چهارگانه اي که بيان شدبه نحويکسان وجودندارد.
1-8 – تجربه 38
اصالت تجربه اصولاً با سوفسطائيان شروع مي شودودر قرون وسطي درشاخه انگليسي فلسفه در دانشگاه آکسفورد، ويليام اکامي ، راجربيکن وديگران طرفداراين فلسفه بودندوبعداً با فرانسيس بيکن و جان لاک به عنوان يک فلسفه انگليسي رشدو نفوذ پيداکرد. عليرغم اشکالاتي به عنوان يک فلسفه پرنفوذ درآراء فلسفي مطرح است. در “معرفت شناسي حقوق بين الملل” مکتب پوزيتيويسم نمونه ي آشکار اين نوع تفکر است. اولين نکته مقدّماتي اين است که شناخت به لحاظ محتوي به دوبخش “تصوّر” و “تصديق” تقسيم مي شود.39 دربخش تصوّرات، درفلسفه ي غرب راسيوناليست ها(عقل گراها) معتقدبه تصوّرات فطري شدند؛ حال يا به نظرافلاطون تمام تصوّرات فطري هستند يا به اصطلاح دکارت بخشي ازآن فطري است؛ ولي آمپريست ها(تجربه گرايان) معتقدند که تصوّرات مطلقاً و بدون استثناء تجربي هستندواشکال از اينجا شروع مي شود؛ پيامبر اين ايده وفلسفه “جان لاک” است و در واقع آمپريست ها ازآن به بعدهرچه گفته اندحرفهاي جان لاک بوده است. خلاصه ي فلسفه ي جان لاک اين است که ذهن يک لوح سفيدي است که اين تصوّرات از طريق مشاهده در ذهن مرتسم مي شونداماجان لاک به هيچ وجه راجع به مکانيزم”ارتسام” صحبت نمي کند. بطور کلي اگراز جان لاک بپرسيد”ارتسام” يعني چه؟ پاسخي براي اين سؤال ندارد؛هرچندبعضي فيلسوفان که شبيه جان لاک فکرکرده چيزهايي گفته اندمثل ماترياليست ها، اماجان لاک با آنهاموافق نيست زيرا اونفس را مجرّد وذهن را روحاني مي داند.
2-1-8- اشکالات اصالت تجربه
مشکل اصلي اين است که تجربه گرايان نمي گويند”ارتسام” به چه معني

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید