دانلود پایان نامه

باشد؛بلکه همان چيزي راکه مي يابد، توصيف مي کند.غرض اووصف حقايق است،نه وضع قواعد.49
لزوماًهرمعتقدي جانب دارانه وهرغيرمعتقدي بي طرفانه تحقيق نمي کند.معتقدمي توانددرعين اعتقادبه آموزه اي بي طرفانه به بررسي آن بپردازدوآن منوط به اين است که نخست،همه ي ديدگاه هاي موافق و مخالف و ادله ي آنان را چنان که هست،توصيف کندوسپس به نقدآنها روي آورد.50
اغلب پژوهشگرغيرمعتقد چنان که شايسته است،به همه ي ابعادموضوع اشراف علمي پيدا نمي کندو لذابه تفسير درست آن نايل نمي آيد؛چنان که يک غيرمعتقدنمي تواندسوز و گدازيک شيعي را درسوگ امام حسين(ع)به درستي درک کند؛زيرا او نمي تواندبا يک شيعي همدلي داشته باشد.
2-1- رويکرد تک منظري وچندمنظري:
بسياري ازموضوعات درعلوم مختلف ويادريک علم ازيک ديدگاه هاي مختلفي موردبحث قرارمي گيرد.پژوهش تک منظري آن است که به مباحث مطرح دريک علم يايک ديدگاه بسنده شود.
پژوهش چندمنظري آن است که درخصوص موضوعات مشترک ميان علوم مختلف يا موضوعاتي که ديدگاه هاي گوناگوني درباره ي آن مطرح شده است،به بررسي تطبيقي ومقايسه اي آنها اهتمام گردد.به پژوهش چندمنظري”بررسي تطبيقي يا مقايسه اي” نيزمي گويند.برخي ازنمونه هاي پژوهش هاي تطبيقي عبارت انداز:
چنانچه بررسي تطبيقي و مقايسه اي درباره ي موضوع مطرح دردوياچندعلم باشد،آن را”پژوهش ميان رشته اي” هم مي نامند؛درمقابل”پژوهش درون رشته اي”که عبارت ازبررسي موضوع دريک علم است.
پنهان نيست که منظرهاوزاويه هاي گوناگون به موضوع نگريستن ابعادمختلف موضوع را مي نماياندوشناخت کامل تري را ازموضوع به دست مي دهد.به همين روپژوهش چندمنظري يکي ازارزش مندترين انواع پژوهش به شمارمي رود.
بايدتوجه داشت که درپژوهش چندمنظري بايداطلاعات مربوط به منظرهاي مختلف باهم مقايسه شود وجهات اشتراک و افتراق آنها بررسي گردد.آشکاراست که آوردن اطلاعات از منظرهاي مختلف ودرکنارهم چيدن بدون آن که ميان آنهامقايسه اي صورت بگيرد،تلاش بي نتيجه خواهدبود.51
بند دوم -رويکرد فلسفي
رويكرد فلسفى در تحقيق به چه معنايي است؟ از همين آغاز براى فهم بهترموضوع مثالى ذکر مي شود :
مثلاً دانشمندعلوم تجربى درنهان خانه ذهن خود بدون آنكه خود بداند دو فرضيه دارد ? يكى اينكه علم با مشاهده آغاز مى شود و ديگر آنكه مشاهده، اساس قابل اعتمادى فراهم مى كندكه مى توان از آن معرفت بدست آورد?؛ چه بسا باهمين روش گزاره هايى را كه علم مى داند بر علم افزوده است اما اينجا نگاه تيزبين و نقاد فيلسوفان وارد ميدان مي شود و اول دو نظريه مفروض آن دانشمند را كشف مى كند و يكان يكان به نقد و ابطال آن مي پردازد . فيلسوف درباب نامطمئن بودن مشاهـــده اينگونه استدلال مى كند:
1- فيلسوف مى گويد آن دانشمند به اين خاطر مشاهده را در تحقيق اطمينان بخش فرض كرده كه اين فرض او، خود مبتنى براين فرضّيات بوده : اولاً خواص جهان خارج توسط مغز درهنگام ديدن ضبط مى شودومشاهده گر دسترسى مستقيمى به آن خواص دارد . ثانياً دومشاهده گرعادى كه شىء يا منظره ى واحدى رااز يك مكان مورد مشاهده قرارمى دهند هردوهمان چيز را خواهند ديد؛ پس مشاهده مى تواند
ابزاراطمينان بخش پژوهش باشد
2- فيلسوف اين پيش فرض ها را اينگونه باطل مى كند كه تصاويرى كه از طريق شبكيه ى چشم به ذهن منتقل مى شود ضرورتاً براى دوياچند مشاهده گر، تجارب يكسانى ايجاد نمى كنند حتى اگرتصايرايجاد شده برشبكيه هايشان عملاً يكسان باشد. اين جمله معروف از هنسون52 است كه مي گويد: ” براي ديدن، چيزهاى بيشترى از آنچه باچشم برخوردمى كنندوجود دارد” به مثال يا شكل زيرنگاه كنيد53:
از اين شكل دو نوع ادارك مي توان داشت ؛ يكي سطح فوقانى پلكان وهمچنين سطح تحتانى پلكان ، بعلاوه اگربراى مدّتى به تصوير نگاه شودعموماً به طورغير ارادى چنين ملاحظه خواهدشدكه آنچه ديده مي شودمكرراً ازپلكانى كه از بالا نگاه مي شود به پكانى كه ازپايين ديده مي شودوبالعكس ،درحال تغيير است . در اينجا تصويرنقش بسته برشبكيّه، تغييرنمي كند زيرا شيء مورد نظرمشاهده گرهمچنان بدون تغيير مى ماند اين تغييرادراك به عين خارجى ربطى ندارد . نتايج آزمايشات انجام شده دربرخى قبايل آفريقايى كه فرهنگشان شامل كشيدن اشياء سه بعدى به وسيله تجسم منظره دو بعدى نبوده است، نشان مي دهدكه افراد آن قبايل اين شكل رارشته ى دوبعدى ازخطوط ديده اند نه يك پلكان .54
پس اينجا فيلسوف نتيجه مى گيرد كه تجربه ي بينايى مشاهده گرهنگام نگاه كردن به شيء ، تا حدى به تجارب گذشته ، معرفت وانتظارات وى بستگى دارد. وهميشه مشاهده نمى تواند كافى براى شناخت وپژوهش باشدو گزاره هاى مشاهداتى كه در تحقيق علمى داخل مى شوند خود مبتنى بر پيش فرض ها ونظرياتى اثبات نشده هستند و درواقع اين پارادايم ها هستند که دانشمندان را وادار مي کنندکه جهان را چگونه ببينند. در واقع زبان مشاهده اي بي طرف وجود ندارد. چنانکه گاليله آونگ يا پاندول را شيء داراي اينرسي مي ديد ولي اسلاف او اونگ را شيء در حال سقوط وتحت قسر مي ديدند که تديجاً به غايت خود يعني سکون نزديک مي شود
هر جامعه علمي زير سلطه و سيطره ي مجموعه ي بسيار وسيعي از مفروضات مفهومي و روش شناختي است اين مفروضات در قالب “نمونه هاي استاندارد”55 ريخته شده و دانشجويان از طريق همين نمونه هاي استاندارد نظريه هاي رايج در رشته ي خود را فرا مي گيرند. اين نمونه ها در عين حال معيارهايي براي شناخت علم معتبر به شمار مي آيند. همواره با مفاهيم کليدي هر علم مفروضات روش شناختي و متافيزيکي آن علم را به دانشجويان منتقل مي کنند. آنها نمونه هايي هستند که در فعاليت هاي جاري علمي پذيرفته شده اند و به شکل قانون و نظريه موجب پديد آمدن سنت هاي خاص ومنسجم پژوهش علمي مي شوند.56
با اين مقدمه مي توان علم را به دو شقّ “متعارف” و “انقلابي” تقسيم کرد؛ اين بحث محور بحث فيلسوف معروف علم، “توماس کيون57″ است که با کتاب”ساختارانقلابهاي علمي” انقلابي در فلسفه ي علم بوجود آورد. کيون آن”پيش فرض ها” را “پارادايم” مي دانداز نظر او تاريخ علم شاهد جابه جايي هاي “پاردايم” هاي مختلف بوده است. از نظر او انقلاب علمي زماني رخ مي دهد که پاردايمي جديد، پاردايم متعلّق به علم متعارف را واژگون کند. علم متعارف نوعي فعاليّت محافظه کارانه است. دانشمندان تا زماني که پارادايم هاي مورد قبولشان بتواند مسائلشان را حل کندبه فعاليّت عادي خود ادامه مي دهند اما اگر هنجارهايي در مسير علم پيش بيايدکه پارادايم غالب نتوانداز عهده حل وتبيين آن برآيد، دانشمندان به فکرمي افتندتا پارادايمي تازه جانشين آن کنند. از نظر کيون، با تعويض پارادايم، نظريه اي بر نظريه هاي سابق افزوده نمي شودبلکه به داده هاي مأنوس به شيوه اي نو نگريسته مي شود. مثلاً اگر تا کنون حقوق بين الملل را برگرفته از حقوق طبيعي و فطرت ميدانستيم و گزاره هاي آن را با آن نگرش تبيين مي کرديم اکنون آن را محصول اراده دولت ها و رضايت آنها برمي شماريم .
پس رويكرد فلسفى درتحقيق خود نوعى فلسفه است و اصلاً خود محك وابزار راستيى آزمايى پژوهش ها وعلوم است . برخي شايد نسبتِ فلسفه با پژوهش را نوعي تکرارمکرّر يا توتولوژي 58بدانند مثل اين که گفته باشيم “الف، الف است” . فلسفه پژوهش است . ولي اين موضوع به ظاهر بديهي ، نياز به توضيح دارد كه گمان مي كنم با مثال بالا روشن شد. چه بسا همين امور واضح است که ذهن در اثر عادات از فهم دقيق آن باز مي ماند و از تعمق بيشتر درباره ي آن غفلت مي ورزد به همين لحاظ از جهتي فلسفه هميشه حالت بازنگري پيدا مي کند . ذهن فلسفي ازمتعلَّق خود فاصله مي گيردتا درباره ي آن دقيق تروعميق تر به باز انديشي بپردازد . يعنى علوم كه حاصل تفكّرات و آزمايشات بشراست دوباره توسط فلسفه بازنگرى مى شود.دراينجا براي حسن ختام اين بحث به جمله ي از فوئرباخ، فيلسوف آلماني اشاره مي کنم که ميگويد:
تفکّر در کاخ و تفکّر در کلبه يکسان نيست.
بند سوم – حيطه شناسي مباحث فلسفي در حقوق بين الملل59
براي درک جايگاه علم روش شناسي در مباحث مربوط به حقوق بين الملل ابتدا بايد با سه حيطه آشنا شد تا تفاوتهاي هر كدام و حوزه شمول هر كدام آشكار شود. 1. فلسفه حقوق؛ 2. معرفت حقوقي؛ 3. نظريه حقوقي. صاحبنظران بين اين سه اصطلاح تفاوتهايي قايل هستند. از نظر آنها موضوعات مورد بررسي در معرفت حقوقي گسترده تر و فراتر از مباحث مورد بررسي در فلسفه حقوق است و نظريه هاي حقوقي خاص تر ازمعرفت حقوقي وفلسفه اخلاق است . موضوعات و مباحث مورد بررسي در “فلسفه حقوق” به دو دسته تقسيم مي شوند: 1. موضوعات درونيِ حقوق؛ 2. موضوعات بيرونيِ حقوق. منظور از بحثهاي دروني حقوق، بحثهايي است كه به خودِ حقوق، بعنوان يك دانش مستقل مي پردازد و به عبارتي بنياد حقوق بعنوان يك دانش مستقل در اين شاخه مورد بررسي واقع مي شود60. اما در رويكرد بيروني، فلسفه حقوق به رابطه حقوق با ساير دانشهاي علوم انساني پرداخته مي شود. بعنوان مثال وقتي از ماهيّت قاعده حقوقي يا يك اصل حقوقي صحبت مي شود اين يك بحث درون حقوقي است . لذا اگر دانش حقوق را در وسط اين دو طيف قرار دهيم، پاره اي مسايل ماقبل حقوق قرار مي گيرد و پاره اي مابعد حقوق. بعنوان مثال اگر بخواهيم رابطه حقوق با اقتصاد يا روش شناسي را بررسي كنيم مي بينيم كه مباحث “روش شناسي” ماقبل حقوق و مباحث اقتصادي مابعد حقوق جاي مي گيرند. پس مي توان گفت رابطه فلسفه حقوق بين الملل با روش شناسي آن علم عموم و خصوص است . .
پوزيتيويستها به خود حقوق مي پردازند و به ما قبل و ما بعد آن كاري ندارند. اما طرفداران مكتب حقوق طبيعي هم به مباحث ماقبل و هم مباحث مابعد حقوق علاقه مندند.61 به مفاهيمي كه ماقبل حقوق قرار مي گيرند مباني حقوق گفته مي شود. لذا مباني حقوقي آن قواعد و ارزشهايي است كه حقوق از آنها ناشي مي شود و با تسامح مي توان ، روش شناسي حقوق بين الملل را جزئي از مباني حقوق بين الملل دانست .
ارزشهاي اجتماعي، سنتها، هنجارهاي اجتماعي، قواعد اخلاقي، ريشه ها و مباني حقوق هستندو مفهوم نزديك به مباني، منابع است و منابع همان قواعد داراي ضمانت اجرا مي باشد.62 يك نظام حقوقي كارآمد نظامي حقوقي است كه فاصله بين مباني و منابع آن كم باشد. يعني هر چه قواعد داراي ضمانت اجرا از ارزشهاي اجتماعي و هنجارهاي عميق تر نشات گرفته باشد، كارآمدي آن براي نظام اجتماعي بيشتر خواهد بود ولي هر چه فاصله بين مباني و منابع بيشتر باشد گسست بين اين دو بيشتر خواهد بود و خروجي آن براي نظام حقوقي نامطلوب تر است. نقطه اتّصال ميان مباني و منابع را “اصول” گويند.لازم به ذکر است که اصول کلّي حقوق بين الملل همان اصول کلي حقوق است که از آن جمله مي توان به اصل وفاي به عهد، اصل جبران خسارت ناروا، اصل احترام به حقوق مکتسبه و… را نام برد. 63 “اصول” ، مابعد “مباني” و ماقبل “منابع” واقع مي شوند لذا هر اصلي كه در يك نظام حقوقي بكار مي رود ريشه در ارزشها و هنجارهاي اجتماعي و اخلاقي دارد. لذا اصول حقوقي ايجاد كننده قواعد حقوقي هستند. جنس “اصول” از جنس “مباني” است و در عين حال ممكن است در “منابع” نيز ذکر شوند.
1-3-موضوعات دروني حقوق
مباحث و موضوعات دروني حقوق عبارتند از64:
1. ماهيت قاعده حقوقي، منشاء قاعده حقوقي، تفاوتهاي قاعده حقوقي با مفهوم خط و مشي. مثلا در قانون اساسي ايران تعيين سياستهاي کلّي نظام را از اختيارات رهبر دانسته اند، حال سوال اين است که ماهيت اين سياستهاي کلّي چيست؟ آيا اينها خط و مشي هستند؟ قاعده حقوقي هستند ياچيز ديگري؟
2. بحث از

دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید